اولین محرم..
سلام گل پسرم تاج سرم جیگر جونم نفس جونم الان لالا کردی و من دارم این پست رو مینویسم.دیشب برای اولین بار محرم رو دیدی عزاداران امام حسین ع رو دیدی .اولش فکر میکردم اگه بریم بیرون شاید از صدای تبل بترسی و گریه کنی ولی خدا رو شکر آروم بودی و اذیت نکردیمون.امروز هم که تاسوعاست صبح اومدیم خونه ی مامانی و ساعت 12 اینا رفتیم با خاله و بابا بیرون تا دسته نگاه کنیم و یه کم بعد برگشتیم و تو بعد از ناهار خوردن لالا کردی البته به کمک مامانی..دوستت دارم تا عمر و جون دارم پارسای مادر.. قربون اسم امام حسین ع برم که پارسام بیمه ی امام حسینه..تو بیمارستان سید الشهدا ع به دنیا اومده و توی گوشش حسین خونده شده..ایشالا که ...
نویسنده :
سپیده..مامانه پارسا
15:43
روزانه های پارسام..
سلام پسرم قربونت برم که یه هفته و نیمه که مریضی..بازم پاییزو بازم سرما خوردگی دو سه شب که تب داشتی آبریزشو سرفه هم که همچنان ادامه داره..دکتر هم بردیمت ولی پاییزه دیگه..بمیرم برات.. ...
نویسنده :
سپیده..مامانه پارسا
20:49
هههههههههههههه
سلام پسر عزیزم..وقتی ما میاییم خونه ی مامانم برات با چادر تاپ درست میکنه و تو هم تا میری داخل چادر شروع میکنی به لالا.تو این ما بین هم باید هر از گاهی تو رو تاپ بدیمت..خلاصه این که مامان بزرگها اختراع های خوبی انجام میدم ما رو یه 1 ساعتی راحت میکنن..خخخخخخخخخ..دستشون درد نکنه.. ...
نویسنده :
سپیده..مامانه پارسا
14:54
نامزدی دایی ..
سلام سلام صد تا سلام 1300 تا سلام..پسر گلم اومدم تا از بله برون دایی مهران و زن دایی بگم و چند تا از عکسای خوشملتو بزارم تا ببینی..جمعه 10 آبان ماه همگی به اتفاق جمعی از بزرگان فامیل رفتیم منزل زن دایی رویا اینا برای اجرای برخی رسم و رسوم..خخخخخخخخ چه قدر کتابی نوشتماااا...خلاصه با کلی ترافیک رسیدیم اونجا و شما هم که از شلوغی زیاد خوشت نمیاد گریه میکردی و بهانه میاوردی..من هم چون خواهر بزرگه داماد بودم باید حتما کنارشون میبودم و نمیشد که شما رو ببرم گوشه کناری تا ساکتت کنم..ب خاطر همین همه دست به کار شده بودن برای ساکت شدنت..مامانه زن دایی هم شما رو آروم میکرد دست همه گی درد نکنه..بیشتر بغل بابایی بودی و تو رو میبرد پایین و آرومت میکرد یه ک...
نویسنده :
سپیده..مامانه پارسا
14:53
تولد ارشان جوجو..
سلام پسر قشنگم سلام مهربونم شیرین زبونم..اومدم تا از رفتنمون به تولد ارشان ناناسی بهت بگم..خاله شقایق توی شمال برای ارشان تولد گرفته بود ولی امروز هم یه تولد خودمونی گرفته بود و بعضی از دوستامون هم بودن..خلاصه خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم....مامانه خاله شقایق هم کلی زحمت کشیده بود و تدارک عصرونه دیده بود..تو هم که موقع رفتن تازه از خواب بیدار شده بودی تا رسیدیم یه کم کلافه بودی ولی بعدش واسه خودت آواز میخوندی و میچرخیدی.. ارشان خاله بازم تولدت مبــــــــــــــــــــــــــــــارک.. ...
نویسنده :
سپیده..مامانه پارسا
20:44









